تمام لحظه های من

  • ۱۰:۳۰


صبح یعنی بیدار شدن با صدای تو

ظهر یعنی سختی انتظار تو

عصر یعنی دلتنگم برای تو

شب یعنی یاد تو

وتو یعنی

تمام لحظه های من

قدم قدم

  • ۰۸:۳۰


غزل غزل به یاد تو

قدم قدم به پای تو

ستاره های آسمون

یکی یکی فدای تو

دستانت ...

  • ۰۶:۲۰



دستانت معجزه قرن است

گلستان می کند

آغوش گٌر گرفته مرا

رج به رج ...

  • ۰۶:۳۰


رج به رج هر بیت را از روی چشمت ساختم

شعر هایم دستباف مهربانی های توست..


یه عشق ابدی ...

  • ۱۱:۴۶


صبح ، به جای صبحت بخیر بگویید: دوستت دارم
بینید تا شب بخیر میشود !!؟

الحمدلله الذی جلعنی فی قلبی  (.....)

من از عشق لبریزم

  • ۰۶:۳۰

هوا سرد است

 من از عشق لبریزم
چنان گرمم
چنان با یاد تو در خویش سرگرمم
که رفت روزها و لحظه‌ها از خاطرم رفته است
هوا سرد است
 اما من به شور و شوق دلگرمم
 چه فرقی می‌کند فصل بهاران یا زمستان است؟
 تو را هر شب درون خواب می‌بینم…
تمام دسته‌های نرگس دی‌ماه را در راه می‌چینم
 و وقتی از میان کوچه می‌آیی
و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم
 به خود آرام می‌گویم: دوباره خواب می‌بینم!
دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد بیا…
من دسته‌های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم

شادی روح همه شهدا ...

  • ۱۶:۵۵

شهید علیرضا ایراندوست

irandust

منبع : کتاب شهادت نامه ی شهدای شهر میمه – به ترتیب تاریخ شهادت –

شهیدعلیرضاایراندوست، اولین شهید دفاع مقدس شهر میمه

«پروردگارا آنچه را که با ذره ذره وجودم خواستارم این است که: حتی هنگامی که ارزش زندگی ام از شهادت و کشته شدن در راه تو کمتر شد شهادت را نصیبم گردان تا جمالت را دیدار کنم ای ولی مؤمنین و عنایت عارفین.»

دانشجوی سال دوم پزشکی دانشگاه تهران

تولد 1339 میمه استان اصفهان

تحصیلات تا دیپلم میمه، دانشگاه تهران

       علیرضا از همان دوران کودکی در همه زمینه ها پرتحرک بود، در تحصیل دانش آموز ممتاز بود، در ورزش سرآمد بود، در اخلاق نمونه بود، از نظر پرورش و رشد در خانواده ای رشد یافته بود که از همان ابتدا روی لقمه حلال تأکید فراوان داشتند به گونه ای که علیرضا آنقدر در بین دوستان به این صفت (رعایت حلال و حرام) معروف بود که روزی دوستان مقداری میوه به او تعارف کردند و پس از آن که علیرضا آن را خورد گفتند از باغ خودمان نبوده و بدون اجازه از باغ مردم آوردیم و بالاخره حرام خوردی با شنیدن این کلام علیرضا به شدت ناراحت شده و دست به حلق برده و آنچه را خورده بود بالا می آورد و می گوید دیدید علیرضا قسمتش نباید حرام باشد.

علیرضا ملاک رفتارش قرآن و نهج البلاغه بود آن چنان که در تاریخ 28/06/1356 چنین می نویسد: … پس از تفکر زیاد با خود گفتم من باید چنین باشم:

1ـ همیشه قبل از هر کاری، کمی فکر کنم و سپس آن را با دین تطبیق دهم  یعنی ببینم آیا این کار از نظر شرعی و عقلی درست است یا نه؟

2ـ هیچ گاه از یاد خدا غافل نشوم و تنها نیز نباشم

3ـ کم بگویم ولی خوب صحبت کنم

4ـ حق را هیچ گاه مخفی نکنم بلکه همیشه آن را ظاهر ساخته و برای پابرجا کردنش حتی از ایثار جان نیز دریغ نداشته باشم، ورزش را هیچ گاه فراموش نکنم

5ـ از مطالعه و تفکر دمی نیاسایم و بهداشت دین را رعایت کنم

6ـ جوانمردی را فراموش نکنم.

از موقعی که آنها را به مرحله اجرا گذارده ام که تنها یازده روز با هفده سالگی فاصله دارم 03/07/56

بخشی از نیایش علیرضا (دست نوشته سال 1358)

خداوندا: فراموشم نکن که سخت نیازمندم آری پس از 19 سال زندگی حال می فهمم که تو هستی که از رگ گردن به ما نزدیکتری ….. پس یک دعا دارم و یک استدعای عاجزانه از درگاه پرنعمت تو و آن «اهدنا الصراط المستقیم» و دوری از تمام راههایی که به مبتذل کردن انسانیت ختم می شود.   27/10/58

پروردگارا آنچه را که با ذره ذره وجودم خواستارم این است که: حتی هنگامی که ارزش زندگی ام از شهادت و کشته شدن در راه تو کمتر شد شهادت را نصیبم گردان تا جمالت را دیدار کنم ای ولی مؤمنین و عنایت عارفین. خاطره ای از مرحوم پدر شهید علیرضا ایراندوست: وقتی می خواستند جنازه علیرضا را از اصفهان به میمه بیاورند ما از شهادت او خبر نداشتیم چون اولین شهید دفاع مقدس شهر بود و فکر می کردند ما آمادگی نداریم نمی خواستند زود به ما خبر بدهند شب قبل از آوردن علیرضا خواب دیدم که شهر را نور عجیبی فرا گرفته و من روی نورها در حال حرکتم یک حال خوشی داشتم صبح بیدار شدم و به سمت مسجد جامع شهر حرکت کردم تا برای این حال خوشم سجده ی شکر به جا آورم و با این حال معنوی نماز بخوانم یکی از آشنایان که گمان کرد من از شهادت پسرم خبر دارم و برای دیدن جنازه او به شهر می روم می خواست مانع شود و مرا دلداری دهد که کم کم از حرفهای او متوجه شدم پسرم به شهادت رسیده باز خدا را شکر کردم که پسرم به این افتخار رسیده است و مرا رو سفید کرده است آنقدر حال خوشی به من دست داد که احساس کردم هر دعایی بکنم مستجاب است و عزمم را برای خواندن نماز شکر در مسجد جزم کردم. شهید علیرضا در اوایل مهر ماه سال 1359 به عنوان پزشکیار به سنندج رفت و در بیمارستان توحید آن جا مشغول انجام وظیفه شد، در غرب کشور فعالیتهای زیادی داشت و اثرات زیادی روی اطرافیانش گذاشته بود تا آن جا که توانست یک مارکسیست را به دین اسلام دعوت کند و او مسلمان شود و در راه دفاع از اسلام به شهادت برسد.

(کامل این سرگذشت را می توانید در کتاب از کویر تا دریا نوشته علی لقمان پور و مریم اسماعیلی بخوانید که بسیاری از مطالب اخیر نیز از همین کتاب است)

علیرضا در کردستان هم از طراحان عملیات بود در غروب سه شنبه اول اردیبهشت 1360 در جبهه پیرانشهر(غرب کشور) توسط ضدانقلابیون گروه «رزگاری» مورد اصابت گلوله قرار گرفت و دو روز بعد در صبحگاه روز پنج شنبه 03/02/60 در بیمارستان «الله اکبر» سنندج وضوی خون ساخت و در محراب عشق پس از اقامه نماز به سجده افتاد و به آرمان نهایی اش رسید، برادرش حمیدرضا نیز یک سال و نیم بعد، به او ملحق شد و نام خود را در زمره ی فدائیان خمینی کبیر(ره) نوشت. وقتی دوستان علیرضا به او پیشنهاد ازدواج می کردند می گفت:

در جبهه عهدی با شمشیر بسته ام که جهیزیه اش شهادت است و چه نیکو به عهد خود وفا نمود راهش مستدام و پررهرو باد.


برای تهیه کتاب فوق العاده خواندنی زندگینامه این شهید لطفا کلیک کنید



http://www.ketab.ir/modules.php?name=News&op=pirbook&bcode=1334261

منتظر این لحظم ..

  • ۱۱:۵۵


برگرفته از وبلاگ  http://montazer-m.blog.ir

پیامک های سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س)

  • ۱۱:۳۴

برای ادامه مطلب
برروی تصویر زیر کلیک کنید:↓


خداوندا! در روز پیوند آسمانی علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام از تو می‌خواهیم که به همه زوج‌های جوان مسلمان، بینش و سعادت عطا فرمایی.

امام رضا

  • ۱۸:۲۳

 

آیت الله خوانساری فرمودند دارم میرم،دستم خالیه اما دلم خوشه که یه جا روضه بوده میرفتم می نشستم و گریه می کردم،امیدم فقط به همین یک کارم هست،

یک همچین مرجع بزرگی که در تشییع پیکرشون،برخی حضرت مهدی (عج) رو زیارت کردند،می فرمایند دلم فقط به روضه هایی که رفتم خوشه...

 

آیت الله مجتهدی تهرانی(ره)

.

بسم الله الرحمن الرحیم...

.

.

هر روز در سکوت خیابان دوردست

روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند

یک بغض کهنه توی گلو،داشت می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:

جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم

جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند

حتی یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان

از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد

هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت،بغض خدا هم شکسته بود

تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم 

اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ است... 

یا امام رضا(ع)

.

.

.

یا صاحب الزمان(عج) 

آنجا ببر مرا،که دنیا نمی برد...

.


التماس دعا

۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
بسم الرب شهدا و الصدیقین


وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ

بِأَبصـارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ

و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ *

و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین ۞


--------------------------------------

السلام علیک یابقیه الله فی ارضه

باذکر صلوات برا سلامتی اربابم کپی کن لطفا ...


خدایا به امید تو و به توکل تو این وبسایتو راه انداختم.....

پس نا امیدم نکن

یا علی

مطالب موردنظرخود را در کادر زیرجستجو کنید:
↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓ ↓↓↓